Sunday, March 15, 2015

nemayeshname HIss

هیس
  مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،

  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :

 *آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،

  *از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

 * مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،

 * از لپ هام گرفت تا گل بندازه

 * تا اومدم گریه کنم گفت :
هیس ، خواستگار آمده

 *خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من نه سالم

 *گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره

  *گفتند :
هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
  حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :

  *کجا بودم مادر ؟ آهان

  *جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود

 *بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ

  *سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را

  *ریختند تو باغچه و گفتند :

  تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها

  *گفتم : آخه ....

 * گفتند:
هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه




  *بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند

 *رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم

 * به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم

  *مامانم خدا بیامرز ، گفت
هیس ، دوست داشتن چیه ؟
  عادت می کنی
  *بعد هم مامانت بدنیا اومد

  *با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،

  *بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد

  *یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد

  *نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،

 * یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟

 * می گفت
هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
  *می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
  *گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

  مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
  *آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
  *اونقده دلم می خواست که یه دم پختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد

  *دلم پر می کشید که حاجی بگه دوستت دارم ، ولی نگفت
  *حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
  *گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
  *آی می چسبید ، آی می چسبید
  *دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
  *ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
 * اگه میزد حکما باید  یه  دو روز می خوابیدم


  *یادم میاد  یکبار گفتم ، آقا.. میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
  گفت:
هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،
  همینمون مونده که انگشت نما شم

  مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
  *می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
  یهو پیر شدم ، پیر

  پاشو دراز کرد و گفت :
* آخ ننه ، پاهام خشک شده ،
 * هر چی که  بود تموم شد ..آخیش خدا عمرت بده ننه

  *چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

  به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم

  و رسیدم به کودکی اش هشتی، وشگون ، یه قل دوقل، عاشقی و ...

  گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی

  گفت :
 *حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟

  انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

  خنده تلخی کرد و گفت :
 *آره مادر جون ،  اینقدر به همه هیس نگید

  *  بزار حرف بزنن بزار زندگی کنن


  *آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از هیس خوشش نمی یاد!

Saturday, March 14, 2015

az telefon shoro shod khanum e teyfouri


از تلفن شروع شد
برپايه‌ي داستان واقعی
نمايشنامه برای سه صدا
فرشته تيفوری

صدای زنگ تلفن
نمايشنامه برای سه صدا: ژينوس، نسرين، بهرام
صدای زن/ ژينوس: آلو، نسرين جون؟
صداي مرد/ بهرام: بفرماييد خانم!
ژينوس: با نسرين می‌خواستم صحبت کنم.
مرد: اِ اِ اِ نسرين کوتاه بيرون رفت، بايد همين حالا پيداش شه. جنابعالی؟
ژينوس: آخه قرار داشتيم که من اين ساعت تلفن کنم.
مرد: خوب، اگه اسمتونو به من بگين و شماره‌ی تلفن‌تونو بدين، يک يادداشت براش می‌گذارم، چون که مي‌خوام برم بيرون کار دارم.
ژينوس: خوب، بگين ژينوس تلفن کرد. شماره‌ی تلفونمو مي‌دونه.
مرد: بسيار خوب، اما کار از محکم کاری که عيب نمی‌کنه، ژينوس خانم.
ژينوس: شماره‌ی تلفن من هست 22458677.
مرد: بسيار عالي. براش يک يادداشت مي‌گذارم. راستی ژينوس خانم، می‌دونين که صدای شما از پشت تلفن خيلی دلنشينه؟
ژينوس: مرسی، لطف دارين.
مرد: پس اميدوارم که صدای شما را بيشتر بشنوم.
ژينوس: لطفا بگين حتماً به من تلفن کنه، چون خيلی مهمه و قرارمون هم بوده که من زنگ بزيم.
بهرام: حتماً ژينوس خانم.
ژينوس: خداحافظ.
بهرام: خداحافظ ژينوس خانمِ خوش‌صدا.
ژينوس با خودش: عجيبه، نمی‌دونستم، نسرين برادر هم داره.
سه دقيقه‌ي بعد (در اين زمان موسيقي)
صداي زنگ تلفن
ژينوس: آلو
نسرين: ژينوس؟
ژينوس: اوا نسرين کجا بودي؟
نسرين: جايي نبودم. چند دقيقه با مامان در باغ مشغول شده بودم.
ژينوس: خوب، مامانت خوبه؟
نسرين: آره خيلی بهتره.
ژينوس: می‌خواستم بگم که قرارمون براي فردا شب سرجاش هست. از اون گذشته نمي‌دوني که مهري هم مي‌ياد.
نسرين: اِ..، مهري؟
ژينوس: آره.
نسرين: اَه، پس نمی‌تونيم، با خودمون باشيم.
ژينوس: عيبي نداره. در عوض يه عالمه اطلاعات به ما ميده.
نسرين: پس تا فردا بعد ازظهر، خداحافظ
ژينوس: خداحافظ.
(موسيقی طولاني، يعني روز بعد)
صداي زنگ تلفن
ژينوس: آلو؟
بهرام: ژينوس خانم، سلام.
ژينوس: شما؟
بهرام: همون که ديروز با شما صحبت کرد و شيفته‌ي صداي شما شد.
ژينوس: نسرين رو من امروز بعد از ظهر ديدم.
بهرام: ژينوس خانم، مي‌دونين... مي‌دونين...
ژينوس حرف بهرام را قطع مي‌کند: يعني چی؟ خواهش مي‌کنم، خودتونو معرفي کنين، مثل اين که اشتباهي پيش اومده. ما با نسرين امروز بعداز ظهر با هم بوديم.
بهرام: راستش اينه که شماره‌ی تلفنو عوضي گرفته بودين. اين جا منزل نسرين نيست. اما صداتون آنقدر زيباست که می‌خواستم گفتگو رو ادامه بدم.
ژينوس (با تک خند و تعجب): ايواي، عجب.
بهرام: اين يک تصادف نمي‌تونه باشه. ژينوس خانم، اميدوارم که دعوت منو براي صرف قهوه در کافه نادري بپذيريد. می‌خواهم صاحب اين صدای شيرين رو حتماً ببينم.
ژينوس: اِ اِ اِ چی بگم؟
بهرام: فقط قبول کنين.
ژينوس: آخه...
بهرام: آخه نداره، فقط بياين. من کنار پنجره می‌شينم و يک گل رز هم روي ميزم مي‌گذارم. منتظرم. ساعت چهار بعداز ظهر، خوبه؟
ژينوس: بسيار خوب، اما فقط يک ملاقات!



Sunday, March 8, 2015

LINK E AKS HAYE AGHAY E BADAKHSHAAN

Badakhshaan: <<(03/08/15 2:20 PM EDT)>> trisels_28mm: http://www.bilder-upload.eu/show.php?file=104e18-1425838282.jpg
Badakhshaan: <<(03/08/15 2:20 PM EDT)>> trifels_50mm: http://www.bilder-upload.eu/show.php?file=52ff0d-1425838428.jpg

Badakhshaan: <<(03/08/15 2:21 PM EDT)>> trifels_400mm: http://www.bilder-upload.eu/show.php?file=27fdf2-1425838503.jpg

عکس های آقای ارژنگ




Sunday, March 1, 2015

داستان بدون پیرنگ چراغ ها نوشته ولادیمیر کارولنکو Wladimir Korolenko



Wladimir Korolenko
ولاديمير کارولنکو (مرگ 1921)
نويسنده‌ی برجسته‌ی روس همزمان با لئو تولستوي و آنتون چخوف و ماکسيم گورکي بود و آنان براي آثارش ارزش به سزايی قايل بودند.

داستان بدون پيرنگ (پلات)
چراغ‌ها
 مدت‌ها پيش در يکي از شب‌هاي تاريک پاييزي برايم پيش آمد کرد که با قايق در رودخانه‌ي محزون سيبري شناور شوم. ناگهان در سر پيچ رودخانه در زير کوه‌هايي تاريک چراغي درخشيد، پرفروغ و شديد و نزديک. در نزديکي مي‌درخشيد... من با شادي گفتم: «خدا را شکر! جايي که شبي در آن بگذرانيم، نزديک است!»
پاروزن سربرگرداند و از روي شانه به چراغ نگاه کرد و دوباره با بي‌حالي به پارو زدن پرداخت: «دوره»
من باور نکردم. چراغ از ميان تاريکي مبهم بيرون مي‌آمد و همچنان در پيشاپيش راه ما قرار مي‌گرفت. اما پاروزن حق داشت، معلوم شد، واقعاً دور است.
خصوصيت اين چراغ‌هاي شبانه همين است که بر تاريکي پيروز شوند و نزديک بيايند و بدرخشند و وعده بدهند و با نزديکي خود انسان را بفريبند، به طوري که چنين به نظر مي‌رسد، که همان دو سه ضربه‌ي پارو مسافر را به مقصد مي‌رساند و راه پايان مي‌يابد، در حالي که راه دور است...
ما باز مدت زيادي در رودخانه که همچون مرکب سياه بود، شناور بوديم. دره‌ها و صخره‌ها شناکنان پيدا مي‌شدند و پيش مي‌آمدند و شناکنان دور مي‌رفتند و عقب مي‌ماندند و به نظر مي‌رسيد که در فضاي بي‌کران ناپديد مي‌شدند، اما چراغ پيوسته در برابر ما ايستاده بود و رنگ به رنگ مي‌شد و ما را به سوي خود مي‌خواند. همچنان نزديک و همچنان دور بود...
حالا آن رودخانه‌ي تاريک که کوه‌ها بر آن سايه انداخته بودند و آن چراغ فروزان، غالباً به ياد من مي‌آيد. چراغ‌هاي بسيار پيش از آن و پس از آن با نزديکي خود، بسيار مرا فريفته‌اند، در حالي که زندگي همچنان در کنار همان سواحل محزون در جريان است و چراغ‌ها دور هستند و باز بايد به پارو زدن پرداخت...
ولي با همه‌ي اينها... با همه‌ي اينها، روشنايي چراغ در پيش است!

نمایش نامه درهم شماره 3 نوشته خانم تیقوری



درهم (3)
(براي سه صدا)
نگران، عاشق، چاهي

چاهي (با خنده): نه، نه، خوب... آره.. هه
نگران (با تأکيد): اين محيط مال ماست، مال همه‌ست.
چاهي: يک کمي، يعني خيلي نه!
نگران (متفکرانه و جمله‌اش را تمام نمي‌کند): خوب البته که بايد در حفظش کوشيد، همه جا...
عاشق: چه لحظه‌هايي! چه دقايقي! آه ای خدا...
چاهي: يعني خيلي براش صبر کردم.
نگران: بايد به قسمت پتي سيون بره، به دادگاه بين المللي شکايات.
عاشق (با نفس بلند که شنيده مي‌شود): آخ که کاش زمان همانجا مي‌ايستاد.
چاهي: دو ماه هم با هراس پول جمع مي‌کردم!
عاشق: چه زيبا، چه دلفريب، (کشيده) آخ... چه سبک، چه لوند، چه...
نگران (لحن کمي عصباني است): آخه چطور ممکنه اين ملت چند مليون نفري اينقدر بي‌قيد باشند!
چاهي: توي اين مدت مرتب مي‌رفتم و نگاهش مي‌کردم.
عاشق: با هر حرکتش قلبم مي‌کوبيد، آنقدر محکم... (با تأکيد) آنقدر محکم
چاهي: مي‌ترسيدم بخرش، ببرنش!
نگران: آدم دلش واقعاً مي‌سوزه، آخه چرا سازمان‌هاي محيط زيست کاري نمي‌کنن؟
چاهي با خنده: خوب، آره، گرون بود.
عاشق: صداي قلبم... مي‌ترسيدم صداي قلبم منو لو بده.. آن لحظه‌اي که از کنارم گذشت... شايد هم لو داد!
نگران: اين سازمان‌ها هم حرفشون نمي‌چربه. اين زمين زيباي ما آخرش به سر خودمون خراب ميشه.
عاشق (به حالت زمزمه): عطر موهاي مواجش...
چاهي: خوب، عيبي نداره، حالا بازَم پس‌انداز مي‌کنم. يعني کمتر مي‌خورم.
نگران: همين الأن به دوستم و دو تا همکارم تلفن مي‌کنم. بايد يک کمپين تشکيل بديم. نميشه که نصف بيشتر مردم دنيا محيط زيست همه رو کثيف کنن و...
عاشق: چنان در سرم پيچيد که نزديک بود بيهوش شوم. تصور لمس کردن دستش، يک لحظه در دستم. اوه خدايا ديوانه مي‌شوم، نه، مي‌ميرم.. مـــــي‌‌ميرم.
چاهي: خوب، بعضي وقتها آدم براي دلش ول‌خرجي مي‌کنه.
عاشق: دل من، قلب من، وجود من... مگر من چيزي دارم؟ عشق اوست فقط درجودم. از عشق او اشباع شده‌ام.
نگران: زمين ما زيباست، محيط ما زيباست. اين اقيانس‌ها زيبا هستن. اين کره‌ي آبي را چقدر دوست دارم، با تمام وجودم دوستش دارم. اين عشق در قلبمه.
چاهي: خيلي مي‌خواستم داشته باشم‌اش. سفيد با نخ‌هاي نقره‌اي و طلايي. دلم پيشش گير کرده بود، دوستش دارم.