Wednesday, September 9, 2015
خانه نوشته خانم یکتا
خانه
پسرک یازده
ساله ، جایش را جمع می کند، دمپائی اش را می پوشد و به پدر که منتظر است می گوید :
حاضرم، بریم .
مرد
چندین گونی را تا می کند و در یک گونی جای میدهد و صبح سحر راه می افتند ، دستان
کوچک و ضعیف پسرک را در دست دارد ، به اطراف نگاه و حس می کند به تمامی چشم شده
است . پسر نیز گونی بدست ، به گوشه و کنارها ، نزدیک درخانه ها نگاه می کند . در
سکوت می روند و آنچه را می یابند ، جمع می کنند ، بار سنگین می شود و آن ها خسته .
ظهر می شود ، از نانوائی یک نان می خرد و گوشه ای می نشینند و می خورند ، دوباره
براه می افتند و مرد حس می کند با هر قدم کوچک و کوچکتر می شود ، نگاهش به دمپائی
کهنه ی پسرک قلبش را ریش ریش می کند . غروب می شود ، هنوز آن مقدار که برای شام شب
نان و پنیری شود پیدا نکرده اند . مرد با خود فکر می کند از صبح سحر تا آخر شب در
گرما و سرما برای یک لقه نان باید بدوند . پسرک خسته شده است و هرچند وقت یکبار می
گوید : بابا دیگه بسه ، بریم خونه .
درتاریکی
شب برمی گردند ، راه ِ برگشت طولانی تر و
تمام نشدنی بنظر می رسد . پاهای لاغر پسرک
و پاهای خسته ی مرد بزحمت آنان و بارشان
را تحمل می کند . بالاخره می رسند ، پسرک از زیر نیمکتی که کارتن ها را در آن مخفی
کرده بود ، در می آورد و مشغول پهن کردن آن ها برای خواب می شود ، به خانه برگشته
اند .
یکتا رسا
مقصد خود راه می تواند باشد نوشته خانم یکتا
مقصد خودِ راه می تواند
باشد
خود را در آینه نگاه می کند ، مثل همیشه آراسته و
زیباست ، اما غم چشمانش را دوست ندارد ، غم به این چشم ها نمی آید ، اما چه چیزی
باعث این غم است ؟ نرسیدن ؟
صدائی را که آنهمه دوست دارد درگوشش می پیچد : عزیزم
، مقصد خود ِ راه می تواند باشد . چرا همیشه باید رسید ؟ راه زیبا نیست ؟ ببین
چقدر به هر دوی ما خوش میگذرد ! می گوید : خوش میگذرد اما همیشه که نمی توان رفت ،
وقتی پاهایمان خسته شد چی ؟
از خانه بیرون می زند . به پارک نزدیک خانه می رود ،
پارکی با وسایل بازی آهنی و کهنه و رنگ و
رورفته ، زیر سایه ی درختی روی نیمکت می نشیند . تنهاست ، کسی درپارک نیست ، در
این ساعت ِ روز و درگرمائی چنین ، معمولا کمتر کسی در اینجا دیده می شود . وسایل
بازی بچه ها خالی است و او می تواند در آرامش فکر کند ، در مورد همه چیز ، خودش ،
او ، گذشته ، حال و آینده .
مردی با کودکی عبور می کند ، کودک بسمت تاب می دود و
خود را روی آن می اندازد و میخواهد بازی کند ، ظاهرا پدر عجله دارد ، دست کودک را
می گیرد و باخود می برد ، تاب اما همچنان تکان تکان میخورد ، نگاه می کند و با خود
می اندیشد : تاب برای به حرکت در آمدن اول به عقب کشیده می شود ، یعنی در هر شروع
تازه ای هم ، گذشته بی تاثیر نیست ، بستگی به سرعت تاب، به گذشته و حال و آینده
پرت می شوی ، و دوباره و دوباره ، چه حرف بی ربطی که گذشته ، گذشته است ، نه گذشته
نمی گذرد و مثل سایه همواره باتوست ، این را به تجربه دریافته و باور کرده است .
فکر می کند سرسره از تاب بهتر است ، از ابتداء تکلیفت مشخص است ، کمی هیجان و لذت
و بعد از بالا ، پائین سرانده شدن . اینجاست که باید تصمیم بگیری دوباره خود را به
اوج برسانی و یکبار دیگر وارد سرسره زندگی شوی یا همان پائین بمانی .
تصمیم گرفته بود یکبار دیگر بالا رود ، ازدواج ناموفق
گذشته نمی بایست او را از زندگی ، از تلاش برای شاد بودن و شاد ماندن و لذت بردن
نا امید کند .
به لحظه ی آشنائی ، روزهای خوش و سرشار از عشق ،
همدلی و تفاهم و این اواخر ناراحتی ها و دلخوری ها بر سر اصرار او به ازدواج ،
پایبند بودن به قولی که اوائل به او داده بود: جدائی از همسر و ازدواج با او و
حالا امروز فردا کردن ها و یا اصلا خود ِ این رفتن و نرسیدن هم زیباست و.......
روشن شدن چراغ های پارک او را از افکارش بیرون می کشد
، چند ساعت است اینجا نشسته ؟ راه می افتد که برود و ناگهان دوکودکی که
سوارالاکلنگ هستند توجه او را جلب می کنند . می بیند : با بالارفن یکی از آندو ،
دیگری به پائین کشیده می شود . قلبش فشرده می شود ، با دیدن این صحنه گوئی به تمام
سوالاتش پاسخ داده شده است ، نه ، حاضر نیست سوار الاکلنگ زندگی شود ، نمی خواهد
با پائین کشیدن آن دیگری بالا رود ، به این قیمت نمی خواهد به مقصد برسد ، شاید حق
با اوست : مقصد خود ِ راه می تواند باشد
یکتا
رسا
خواب نیمروز نوشته خانم دانش
آخرین خواب نیمروز
احمد بببین بببین من امروز تمام جورابها و
فالهامو فروختم.
آره علی،گلهای منم تموم شده ،الانم دیگه سرظهره
و هوا خیلی گرمه میگم ها اول بریم یک جا بخوابیم تا عصر که هوا خنک بشه بعد دوباره
جوراب و گل بیاریم واسه فروش.
آره احمد بیا بریم اونجا سرپیچ زیر اون درختها
که سایه بزرگی دارن،اوه علی بببین این کارتنه مال یخچال ساید بای سایده چقدربزرگه
عین یک اتاق می مونه ،بیا اینم بیریم زیر درخت و توش بخوابیم.
احمد چقدر داخل این کارتن خوبه ها و بعد پولی
های فروش امروزش را با شادی از جیب در آوردند و شروع به شمردنشان کردند هر دو
خوشحال بود و چشمانان ازشادی برق میزد ،دیگه وقتی شب به خانه برمی گشتند می
توانستند پول اجاره خانه اشان را بدهند و داروهای پدر علی را هم بخرند.
احمد و علی پسرخاله بودند احمد 12 ساله و علی 9
ساله بود.احمد که پدرش دوسال پیش از داربست افتاده بود و فوت شده بود و او
مجبورشده بود که هم کار کند و هم شبانه درس بخواند ،علی هم که از چهارماه پیش که
ریه های پدرش به خاطر کار در کارگاه ریسندگی عفونت کرده بود وخانه نشین بودو
مجبورشده بود پابه پای احمد سرچهارراهها دست فروشی کنند.باهم شریک بودند هر چه می
فروختند آخر شب پولهاشونو نصف می کردند قرارگذاشته بودند تا آخر دانشگاه درس
بخوانند و یک شرکت شراکتی باهم راه بیندازند.
صدای شادی شان از داخل کارتن به گوش عابرین می
رسید ،احمد پولها را بعد ازشمردن با خوشحالی به طرف جیب شلوارش برد،در یک لحظه انگار زلزله آمد خانه
کارتنی برسرشان آوارشد همه جا تاریک و سیاه شد،پولها درزمین پخش شدند.
صدای آژیرآمبولانس همراه با همهمه مردمانی که
دور کارتن جمع شده بودند به گوش می رسید.
نیسان آبی رنگی چند قدم جلوتراز خانه کارتنی به
تنه درخت خورده بود ومتوقف شده بودو خون
کاپوت ماشین و شیشه هایش را رنگین کرده بود،راننده با صدای لرزان به پلیس
می گفت من من سرپیچ که رسیدم دیدم کنترل ماشین از دستم در رفته و ترمز نمی گرفت
ماشینو به درخت کوبیدم تا باماشینهای دیگه تصادف نکنم .
چراغهای
خانه های شهر کم کم روشن می شدند ،پزشک اورژانس آمبولانس ملحفه سفید را روی جسم
احمد کشید و علی را روی برانکارد گذاشتند .
صدای دورشدن آژیر آمبولانس ،همراه با صدای جاروی
رفتگر شهرداری که کارتن های خونی را جارومی کرد در امتداد شب شینده میشد .
کلاغ ها نوشته آقای همشهری
کلاغ ها
طنین زنگ پایان درس با صدای غار غار کلاغ ها در هم میآمیخت
و هجوم دست جمعی کودکان به سوی درب خروجی دبستان
آغاز می شد .
پرندهها با بالهایشان هوای فشرده
آسمان را میشکافتند و پیش می رفتند، کودکان هم ، با تقلید از آنها با فشار بر یکدیگر
تلاش میکردند برای خروج از درب تنگ دبستان
از هم سبقت گیرند.
در نگاه کودکانه ، مهاجرت کلاغها
در آن وقت غروب نشانه بازگشت پرندهها از مدرسه به خانه بود.
یک به یک کوچه پس کوچههای راه
مدرسه تا خانه را چشم بر آسمان همراه با پرواز کلاغها رقص کنان طی میکرد،گاهی هم
،سر مسابقه داشت ، اما همیشه بازنده بود.
در چار چوب در ورودی خانه، مادر به
انتظارش ایستاده بود. از دور او را دید و دوان در آغوش مادر جهید و با شادی فریاد
زد : مامان مامان قبول شدم، و در رویایش کتاب های سال آینده را ورق می زد.
مادر بوسههای گرمی بر گونه اش
نهاد و گفت : آفرین پسرم ، بابات هم بشنوه خوش حال میشه.
زن استکان چای را جلوی مرد گذاشت و با
لبخندی که رنگ امید داشت گفت: یک خبر خوش، بچه قبول شده.
دست نحیف و لاغرش را دراز کرد، از روی طاقچه کاغذی را برداشت و
در حالیکه آنرا نشان مرد میداد، گفت: اینهم کارنامه قبولیش، میگه با نمره های خوب
قبول شده و یک تشویق نامه هم از طرف مدرسه بهش دادن.
مرد لبخندی زد، کاغذ را از دست زن
گرفت، نگاهی به آن انداخت و بدون آنکه آنرا بتواند بخواند، پس داد.
پرسید: خودش کجاست؟
دوست داشت این خبرو، خودش به تو بگه،
اما هرچی منتظر شد، تو نیومدی، آخر سر خوابش برد، گفت به بابا نگو ، می خوام خودم
بهش بگم که قبول شدم.
مرد نگاهی به اطراف اطاق
انداخت، کودک در گوشه ای کز کرده و خوابیده
بود.
زن ادامه داد : تا یادم نرفته اینم
بگم، صبح داری میری پول بذاری. میخوام برم مدرسه ، اسم بچه رو برای سال بعد بنویسم.
مرد مگسی را که روی لبه استکان چای
نشسته بود پراند آن را نزدیک دهانش برد، یک قلپ از آن نوشید و رو به زن گفت، با
جعفر آقا صحبت کردم، قراره از هفته دیگه بره پیش اون مشغول بشه، همین پنج کلاس
بسّه.
زن با اخم روئی و کمی دلشوره گفت:چی
میگی مرد ،اون هنوز بچه ست ، فکر آیندشو کردی؟ میخوای اون هم مثل ما بیسواد
باشه ؟
مرد پکی به سیگارش زد و با تلخی
پاسخ داد: نه، نمیخوام، اما چطوری! کلمه آخر را با بغض آدا کرد
بعد از لحظهای سکوت ، در حالیکه
مرد تلاش میکرد چهره شرمگینش را از نگاه زن پنهان کند، سرش را به زیر انداخت و
ادامه داد:من الان تو خرج خونه موندم، با این روزگار گرونی ، توان پرداخت اجاره یک
اتاق سه در چهار را هم ندارم، مگه نمیبینی الان چند ماهه که اجاره عقب افتاده،
صاحب خونه همش غر میزنه ، میگه اتاق را خالی کنید و من امروز فردا میکنم تا بلکه
کاری گیرم بیاد. دو ماه کار سه ماه بی کاری، اینم شد زندگی ، حالا فکر کن بچه
مدرسهای هم داشته باشیم، میشه نور علی نور. اقلا اون با کار کردنش میتونه یک کمک خرجی باشه.
زن آهی کشید و حالیکه تصویر آینده کودک از خاطرش می گذشت با
لحنی غمگین گفت: میخواهی اونم مثل ما بدبخت بشه!
مرد در حالیکه ته سیگارش را در
نعلبکی استکان خاموش میکرد، با ورمندانه گفت: کی گفته، طبقه سه باید خوشبخت باشه،
از اولش همین بوده، ما به دنیا میایم جون میکنیم، فعلّگی میکنیم تا یک عده دیگه
خوشبخت باشند و راحت زندگی کنند، نگاه کن دورو ورتو سرنوشت همه ما همینه، همین
صغری خانم همسایه ربرویی (با دست اشاره به اتاق ربرو کرد) مگه دو تا بچه قدو نیم
قد هم سنّ و سال بچه ما نداره که صبح زود از خونه میزنند بیرون تا بتونند شکم خودشون سیر کنند ، بعد تو دم از
خوشبختی می زنی.
زن بغضش ترکید بال روسریش را روی
صورتش نقاب کرد و اشگش را از دید مرد پنهان.
خورشید در دور دست پشت کوره های
آجر پزی در حال نا پدید شدن بود و سایه بی رمق توده کلاغها روی زمین کشیده می شد.
کشیده محکمی به گوشش اصابت کرد .
بچه مگه خوابی؟ شب شد، به جای اینکه
سرت به کارت باشه مثل کفتربازا چشم به آسمون دوختی .
نعره صاحب کار بود.
چشم از روی پرواز کلاغها دزدید،
سرش را به زیر انداخت، در حالیکه دانه های اشک روی گونه اش ماسیده بود در خیالش
همچنان طنین زنگ مدرسه و پرواز پرندها جریان داشت.
در تصور او پرنده مدرسه بود ومدرسه
پرنده.
همشهری
Friday, August 14, 2015
ادبیات داستانی نوشته جمال میر صادقی
1
هر اثر روایتی منثور خلاقه ای که با دنیای واقعی ارتباط
معنی داری داشته باشد در حوزه ی ادبیات داستانی قرار می گیرد .
ادبیات داستانی شامل : قصه ، رمانس ، رمان ، داستان کوتاه و
آثار وابسته به آن هاست . وانواع ادبی یونان باستان یعنی آثار حماسی ، غنائی و
نمایشی و تعلیمی را در بر نمی گیرد.
قصه
معمولا به آثاری که در آن ها تاکید برحوادث خارق العاده
بیشتر از تحول و تکوین آدم ها و شخصیت هاست قصه می گویند . در قصه محور ماجرا بر
حوادث خلق الساعه می گردد. حوادث قصه را بوجود می آورند و رکن اساسی و بنیادی آن
را تشکیل می دهند بی آن که درگسترش و رشد قهرمانان و آدم های قصه نقشی داشته باشند
. قصه ها ، اغلب پایان خوشی دارند و در آن ها خوبی ها بربدی ها پیروز می شوند .
رمانس
رمانس قصه خیالی منثور یا منظومی است که به وقایع غیرعادی
یا شگفت انگیز توجه کند و ماجراهای عجیب و غریب و عشقبازی های اغراق آمیز یا اعمال
سلحشورانه را به نمایش بگذارد . شکل رمانس در قرن دوازده در فرانسه رونق گرفت .
رمان
رمان مهمترین و معروفترین شکل تبلوریافته ی ادبی روزگار
ماست .
رمان با دن کیشوت اثر سروانتس در خلال سالهای 1605تا1615
تولد یافت . تعریف رمان در فرهنگ وبستر چنین آمده است :
نثر
روایتی خلاقه ای با طول شایان توجه و پیچیدگی خاص که با تجربه های انسانی همراه با
تخیل سروکار داشته باشدو از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیت ها
در صحنه ی مشخصی شرکت داشته باشند .
در فرهنگ اصطلاحات ادبی «هاری شا» رمان چنین تعریف شده :
روایت منثور داستانی طولانی که شخصیت ها و حضورشان رادر
سازمانبندی مرتبی از وقایع وصحنه ها تصویر کند . اثری داستانی که کمتر از 30
تا40هزار کلمه داشته باشد غالبا به عنوان «قصه»،«داستان کوتاه»، و داستان بلند یا
نوول محسوب می شود . اما رمان ، حداکثری برای طول و اندازه ی واقعی خود ندارد ، هر
رمان شرح و نقلی است از زندگی ، هر رمان متضمن «کشمکش»،«شخصیت ها»،«عمل»،«صحنه
ها«،پیرنگ و «درونمایه» است .
داستان کوتاه
داستان کوتاه به شکل و الگوی امروزی در قرن نوزدهم ظهور کرد
. اولین بار ، ادگارآلن پو در سال 1842داستان کوتاه را تعریف کردو اصول انتقادی و
فنی خاصی را ارائه داد .
ارائه تعریفی جامع و مانع از داستان کوتاه که در برگیرنده ی
انواع آن باشد ، کار ساده ای نیست و شاید هم محال باشد . به تعریف ادگار آلن پو،
نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحث اثر وحدی که اثرات دیگر مادون آن باشد
قراردهد و چنین اثری را ، تنها داستانی می تواند داشته باشد که خواننده دریک نشست
که از دو ساعت تجاوز نکند ، تمام آن را بخواند .
درفرهنگ وبستر در تعریف داستان کوتاه که بر اغلب داستان های
کوتاهی که امروز نوشته می شود ، قابل تطبیق است چنین آمده : روایت به نسبت
کوتاه ِ خلاقه ای که نوعا سرو کارش با
گروهی محدود از شخصیت هاست که در عمل منفردی شرکت دارند و غالبا با مدد گرفتن از
وحدت ، تاثیر بیشتر برآفرینش حال و هوا تمرکز می یابد تا داستان گوئی .
انواع داستان کوتاه
انواع مهم داستان کوتاه
از بدو پیدایش تاکنون به اجمال چنین است :
-
داستان هائی که حادثه پردازانه است و گاه پایان شگفت
انگیزی دارد و لطیفه وار است و از آن ها به عنوان داستان های پیرنگی یاد می کنند.
نمونه : گردن بند، گی دوموپاسان
عروسک پشت پرده ، صادق هدایت
-
داستان هائی که برشی از زندگی است و لحظه ها و موقعیت
های نمونه ای شخصیت داستان را تصویر می کند ، به طوری که خواننده به خصلت و کیفیت
زندگی نوعی این شخصیت پی می برد .
نمونه : بوسه ، آنتوان چخوف
یه ره نچکا
، بزرگ علوی
-
داستان هائی که نمادین و تمثیلی است .
نمونه : پزشک دهکده ، فرانتس کافکا
قفس ، صادق
چوبک
-
داستان هائی که ضبط ساده ای است از روایتی گفتارگونه
و در طی داستان ، خصوصیت اخلاقی و روانی شخصیت یا شخصیت ها تصویر می شود و به
اصلاح « داستان شخصیتی» را به وجود می آورد.
نمونه : سلمانی ، رینگ لاردنر و بعضی از
داستان های کوتاه سامرست موام
شوهر آمریکائی ، جلال آل احمد
-
داستان هائی که در پایان به لحظه ای کشانده می شود و
این لحظه ناگهان مفهوم همه ی داستان را آشکار و یکی از شخصیت ها ی داستان ، معرفت
و ادراکی نسبت به حقایق امور اطراف خود پیدا می کند و این ادراک و معرفت بر بینش و
جهان بینی او تاثیر می گذارد . به این لحظه مکاشفه «تجلی» و یا «ظهور» می گویند .
نمونه : مردگان ،
جیمس جویس
خرچسونه ،
جمال میرصادقی
-
داستان هائی که روایت ساده و بی آرایش از عملی است که
هنرمندانه ساخته شده و در پس ظاهر آن
مفهوم جنبی دیگری نهفته باشد .
نمونه : ده سرخپوست
، ارنست همینگوی
عدل
، صادق چوبک
-
داستان هائی که برشی از زندگی نیست و اغلب ترکیبی از
داستان کوتاه و مقاله است و برشخصیت تاکید نمی شود و فضا ورنگ و طراحی داستان ،
شخصت ها را تحت الشعاع قرار می دهد . داستان کوتاه از پیرنگ های متعدد و مجزا شکل
می گیرد . این خصوصت تازه ای است که در بعضی از آثار داستان نویسان آمریکای لاتین
به خصوص داستان های کوتاه بورخس دیده می شود ؛ مثل داستان کوتاه «درونمایه ی خائن
و قهرمان »
در پایان این نکته قابل اشاره است که در اغلب داستان های
کوتاه و رمان های کمال یافته ی امروزی بر سه خصوصیت مهم می توان انگشت گذاشت :
1- حقیقت
مانندی
2- پیرنگ
غنی
3- روانشناسی
فردی و گروهی و تجزیه و تلیل های روحی و خلقی .
برگرفته
از کتاب عناصر داستان آقای جمال میرصادقی
Monday, July 20, 2015
آرایه های ادبی گردآورنده خانم تیفوری
نظري کوتاه به
چند نکتهی دستور زبان فارسی
پال تاک،
کارگاه نوشتار
گردآورنده:
فرشته تيفوری
زبان هر گروه يا ملتي يکي از قويترين عوامل
هويت فرهنگي آن گروه يا ملت است. ما با يکديگر از طريق زبانمان رابطه برقرار ميکنيم
و اين زبان است که ما را فرداً و اجتماعاً و به لحاظ فرهنگي به يکديگر پيوند ميدهد
و کمک به شناسايي يکديگر ميکند. چه بسا که در کاربرد زبان، ديگری را فوراً در
رديف ارزشهاي اخلاقی خودمان قرار ميدهيم و يا رديف و شخصيت اجتماعي کسی را تشخيص
ميدهيم.
اما زبان را براي
ابراز احساس و ادراک هم به کار ميبريم و با استعمال سمبل، تشابه، استعاره، کنايه
و غيره، سعی میکنيم که حال دلمان را با ديگری و چه بسا که با خودمان تفهيم کنيم.
به هر يک از اين مطالب اشارهي کوتاهی میشود.
ابتدا نظری به
موضوع صور خيال مياندازيم.
صور خيال
خيال را عنصر
اصلي ادبيات هنری میگويند. اين که میگويم، ادبيات هنری به اين جهت است که ادبيات
به مفهوم عامِ خودش میتواند، به هر نوع نوشتهاي اطلاق شود.
اما تخيل و
تصويرگري از فعاليت ذهن خلاقِ شاعر و نويسنده است که بين اجزاي طبيعت، با آنچه از
جهان خارج از ذهناش درک ميکند، يک روابط و پيوند جديدي برقرار ميکند. يعني اديب
آن چه که از پيرامون خودش برداشت ميکند، در تخيل خودش باز سازي کرده، به صورت يک بيان تازه و جديد ارائه ميدهد.
تعريف ارسطو هنوز
در ميان دانشمندانِ رشتهي ادبيات وزنه و اعتبار خاص خودش را دارد. ارسطو با اين
که شعر را کلام موزون ميداند، وزن شعري را علت وجودي يا هستهی اصلي يا وجه مشخص
شعر به حساب نميآورد. او جوهر شعر را خيال میداند. ابن سينا هم در کتاب
شفا شعر را سخن خيال انگيز ميداند، سخني خيال انگيز که از گفته هاي موزون و
متساوي ساخته شده باشد.
دانشمندان و
منتقدين ادبيِ اروپايي هم عنصر خيال را از لزومات نوشتههاي ادبي دانستهاند.
بياني هست از
تذکرة الاوليا که عطار میگويد:
به صحرا شدم، عشق
باريده بود و زمين تر شده. چنانک پاي مرد به گِلزار فرو شوَد، پاي من به عشق فرو
ميشد.
اين تخيل که در
ادبيات ما به واسطهي اديب گرامي، دکتر کدکني به عنوان «صُوَر خيال» ناميده
شد، به صورتهاي مختلفي بيان ميشود، يعني
ابزار و ادواتي دارد مثل تشبيه، استعاره، مَجاز، نَماد که به بعضي از آنها به طور
مختصر اشاره ميشود.
بعد از اين
مقدمه، ابتدا به مَجاز ميپردازم که اساس ساير مباحث تشبيه و استعاره، سمبل وغيره
است.
البته اساس دستوريِ اکثر اين مباحث، موضوع اضافه
است.
اضافه يا مضاف در زبان فارسي بسيار به کار میرود.
اين مبحث که برايش انواع مختلف شمرده شده، هم در زبان محاورهاي، هم در ادبيات و
هم در زبان اداري استعمال میشود.
منظور
از اضافه يا مضاف مربوط کردن يک صفت يا به طور کلي مضاف اليه (Attribut) به اسم مربوطه يا مضاف(Haupt/Bezugswort) است. اين کار با اضافه کردن يک اِ که غليظ تلفظ
نميشود، به اسم اصلي انجام میگيرد. در مورد کلماتي که به آ يا او ختم میشوند،
اين اضافه به صورت «ي» نوشته ميشود. به اين اشارهي کوچک بسنده ميکنم و برميگرديم
بر سر مطلب اصلی.
مَجاز همان طور که از معني آن
پيداست، برای بيان چيزهاي غير واقع به کار می رود و در مقابل حقيقت قرار ميگيرد.
در ادبيات اين
گونه مرسوم است که واژهها و جملات را به معناي اصلياشان به کار نبرند. يعني
استعمال کلمه در غير معنی حقيقي آن.
اما بايد نقطهي
مشترک يا قرينهاي باشد که مقصود فهميده شود و ديگر اين که بايد بين معني اول يا
معني حقيقي با معنوي ثانوي يا مَجازي رابطهاي وجود داشته باشد. در علم بيان به
اين رابطه «علاقه» ميگويند – يعني تناسب و ارتباط بين دو معني حقيقي و مَجازي. علاقه
هم انواع مختلف دارد که وارد آن بحث نميشويم. چون که مَجاز در علم بيان مخصوص
ادبيات هنري نيست و ساير ادبيات مثل ادبيات علمي و تاريخي و مذهبي هم از مَجاز
استفاده ميکنند. اما مهمترين نوع مَجاز که استعاره است، داراي تخيل است که به آن
خواهيم پرداخت.
در حاشيه اشاره
ميکنم که موضوع علم بيان عبارت از تشبيه، استعاره، مَجاز و کنايه است،
يعني مَجاز، تشبيه، استعاره و کنايه را در ادبيات، به علمي مختص کردهاند که به آن
علم «بيان» ميگويند.
به مَجازهايی که در ذهن خواننده يا شنونده تصويری خلق میکنند،
صور خيال يا تصاوير شاعرانه و به بيانی که از اين صور يا تصاوير بهره میبرد، شيوهي
بيان تصويری گفته میشود. اين گونه مَجازها در زبان و ادبيات، زياد به کار گرفته
ميشود.
مَجازها در زبان و ادبيات فارسي معمولاً به غالبهاي ادبی مختلف
استعمال ميشود. مانند: تشبيه، استعاره، کنايه وغيره.
چند مثال و نمونه
براي مَجاز آورده ميشود: مثلاً گفته ميشود:
شهري به استقبال او رفت. در حقيقت منظور، مردم شهر است، زيرا که شهر نميتواند به
استقبال کسي برود. يا آتش من را گرم کرد که منظور حرارت آتش است. يا برويم در
آفتاب، يعني برويم زير نور آفتاب. حافظ میگويد:
دل عالمي بسوزد
چو عذار برفروزي تو از اين چه سود
داري که نميکني مدارا
که منظور از دل
عالَمي، دل مردم است، دل اهل عالم است.
و يا اين کلام
سهراب سپهري که ميگويد: راه ميبينم در ظلمت، من پر از فانوسم. که منظور اين که
من روشن هستم. و يا در اين شعر مولوي که ميگويد:
آن خانه لطيف
است، نشانهاش بگفتيد از خواجهي آن خانه
نشاني بنُماييد
که منظور از خانهي
لطيف، خواجه يا صاحب لطيف است و گرنه صفت لطيف را که به خانه نسبت نمیدهند.
البته «خانه» در
ادبيات فارسي، چه نظم و چه نثر به عنوان سمبل به کار رفته است که آن هم بحثي
جداگانه است.
بايد متذکر شد که
مجاز انواع مختلف دارد که برای جلوگيری از طول اين سخن از توضيح اين انواع صرفنظر
ميشود.
تشبيه
تشبيه يعني چيزي را به چيز ديگري مانند کنيم، مقايسه کنيم،
شباهت بين دو چيز را کشف و يا يادآوري کنيم که البته اين دو چيز با هم متفاوتند،
يا حداقل شباهتشان آشکار نيست، اما اين ما هستيم که اين تشبيه را ميبينيم. مسلم
است که تشبيه بايد از صور خيال خالي نباشد، وگرنه هر تشبيه نميتواند، تشبيه ادبي،
متخيل و شاعرانه باشد. مثلاً چشمهای علي شبيه به چشمهاي پدرش است، تشبيه ادبي
نيست، اما اگر موهاي بلند به آبشار تشبيه شود، يا چشم به دروازهي درون، آن وقت
تشبيه ما يک تشبيه ادبي است، گرچه که مو و آبشار و يا چشم و دروازه، دو چيز کاملاً
متفاوت هستند. با اين که اينها اصلاً شباهتي به هم ندارند، ولي در منظور گوينده يک
وجه تشبيهي وجود دارد که شنونده آن را درک ميکند. پس اصلي که در تشبيه بايد در
نظر گرفت، احساس اعجاب و شگفتي است. نتيجه اين که تشبيه، ادعايِ همماننديِ
دو چيز است، با در نظر گرفتن اصل تخيل.
تشبيه حداقل چهار عنصر را داراست: مشبه (آن چه را که به چيزي
تشبيه ميکنند)، مشبّه به (آن چيزي که به آن تشبيه ميشود) و وجه شباهت (يعني صفات
مشترکي که بين مشبه و مشبه به وجود دارد) و ديگر ادوات تشبيه (مثلِ چون، مانند،
مثل، گويي، همچون و غيره). در مورد تشبيه بحث زياد شده است. بعضي معتقدند که هرچه
مشبه و مشبه به از هم دور باشند، تشبيه زيباتر است و بعضي میگويند که اين دو بايد
به هم نزديک باشند، تا خواننده بتواند آن را بهتر درک کند. در اين جا يک نمونه از
جمال ميرصادقي از کتاب «بادها خبر از تغيير فصل ميدهند»، ميآورم که نوشته: «سفيد
و مقبول بود، کوچولو و نقلي... انگار از لاي زرورق درش آورده بودند... صورتي گرد و
کوچک داشت، با چشمهاي درشت و براق، دو تيله سياه تو بشقاب چيني.»
مثال لطيف ديگر
از سهراب سپهري است که میگويد: او به شيوهي باران پر از طراوتِ تکرار بود که در
اين مثال «او» مشبه، باران مشبه به، پر از طراوت بود، وجه تشبيه و «به شيوه» ادوات
تشبيه است.
در تشبيه ممکن
است، گاهي ادوات تشبيه به کار نرود، اما مشبه و مشبه به بايد حتماً بيان شوند. يک مثال از اين نمونه از آثار عبدالبهاء: «خدايا اين طير
حديقهي عرفان را بال و پري عطا فرما و اين پروانهي شمع محبتت را قُرب و منزلتي
احسان کن.» که طير حديقهي عرفان و پروانهي شمع محبت که اشاره به انسان دارند،
بدون ادوات تشبيهي و بدون وجه تشبيه آورده شدهاند. و در همان مناجات ميفرمايند:
اين سرگشتهی صحراي عشق را به خلوتخانهي عنايت دلالت نما.
رودکي ميفرمايد:
دانش اندر دل
چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن
است
که دانش مشبه و
چراغ مشبه به است و روشن بودن وجه تشبيه است. در اين جا ادوات تشبيه به کار برده
نشده است.
مثال ديگر از
فروغ:
آه چه آرام و
پرغرور گذر داشت
زندگي من جويبار
غريبي
در دل اين جمعههاي
ساکت متروک
که در اين جا
زندگي به جويبار تشبيه شده، از وجه تشبه و ادوات هم استفاده نشده است.
شُميسا معتقد است
که هر چقدر ربط يا فاصله بين مشبه و مشبه به دورتر باشد، تشبيه هنري تر است که به
آن تشبيه غريب ميگويند. به اين شعر سپهري توجه کنيد که فاصلهی بين اين دو چقدر
از هم دور است:
و يک روز هم،
در بيابان کاشان
هوا سرد شد
و باران تندي
گرفت
و سردم شد.
آنگاه در پشت يک
سنگ،
اجاقِ شقايق، مرا
گرم کرد.
که در اين جا
اجاق به شقايق تشبيه شده که با کمي دقت و ظرافتِ فکر، ميتوانيم اين تشبيه ظريف را
درک کنيم.
به
استعاره ميپردازيم
استعاره يعني عاريه گرفتن، قرض گرفتن
است و چنانچه گفته شد، نوعي از مَجاز است. استعاره يعني به کار بردن کلمهاي يا
عبارتي در غير معني حقيقي خودش. در حقيقت استعاره جا به جا کردن کلمه است، يعني
واژهاي را به جاي واژهي ديگر به کار بستن. شاعر يا نويسنده به اين ترتيب مفهوم
کلمه را تغيير ميدهد. واژهاي را به مفهوم جديدي به کار ميبرد که از قوهي تخيل
او زاييده شده است.
استعاره را سيروس
شميسا مهمترين نوع مَجاز ميداند، زيرا که از ميان انواع مَجاز، استعاره است که
تصوير ساز و مصور و مخيل است.
البته اين جا به
جايي کلمه از مفهومي به مفهوم ديگر به جهت شباهت يا بهتر بگويم، شباهت ذهني يا
تخيلی، انجام ميگيرد.
اجزاي استعاره و
تشبيه در واقع يکي هستند، يعني اگر از جملهي تشبيهي فقط مشبه به را به کار ببريم،
استعاره ساختهايم. پس ميشود گفت که استعاره يک تشبيه فشرده است. فرق ميان
استعاره و تشبيه در اين است که در تشبيه، ادعاي شباهت ميشود، اما در استعاره
ادعاي يکسان بودن/ يکي بودن است. مثلاً گفته نميشود که چشم يار مانند نرگس است،
بلکه خود واژهي نرگس به جاي چشم به کاربرده ميشود. يا واژهي سنبل به جاي مو.
البته در استعاره قرينه بايد مفهوم باشد. مثلاً وقتي ميگوييم: نرگس او، شنونده گل
نرگس را در خاطر ميآورد و استنباط ميکند که شخصي اين گل را دارد. اما وقتي حافظ
ميگويد:
نرگسش عربده جوي
و لبش افسوس کنان
شنونده يا
خواننده، آن به گونهي ديگري استنباط ميکند، او از نرگس، ديدهي يار را مجسم ميکند.
پس استعاره به
کار بردن واژهاي است به جاي واژهي ديگر با رعايت ارتباط مشابهت.
باز هم حافظ ميگويد:
آه از آن نرگس
جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که
بر مردم هشيار چه کرد
و چند مثال ديگر
از انواع استعاره:
حافظ: سرو چمان
من چرا ميل چمن نمیکند
همدم گل نميشود،
ياد سمن نميکند
و يا استعارات
کاملاً تخيلي مثل: دست روزگار، چنگال مرگ، چراغ علم، درِ صلح که سعدي ميگويد: از
درِ صلح آمدهاي يا خِلاف
پس نتيجه اين شد
که معمولترين تناسب و ارتباط بين دو معني حقيقي و مَجازي مشابهت است، يعني وقتي که کلمه و مفهومي به علت
مشابهت به مفهوم ديگر جايگزين آن ميشود. مَجازهايي که به اين نوع رابطه و تناسب
به وجود ميآيند، استعاره مینامند.
کنايه
کنايه در لغت به
معني پوشيده حرف زدن است. کنايه سخني است که دو معني نزديک و دور يعني يک معني
حقيقي ويک معني مجازي دارد. اين دو مفهوم بايد لازم و ملزوم يک ديگر باشند، به
طوري که شنونده يا خواننده از مفهوم حقيقي به معني مَجازي که همراه معني حقيقي است، پي ببرد.
کنايه هم نوعي از
مجاز است که در آن قرينه يا نقطهي مشترک کمتر آشکار ميشود. خيلي از ضرب المثلهاي
ما شامل کنايه است و کنايههاي هر زباني مخصوص همان فرهنگ و ملت است.
(مويم را در
آسياب سفيد نکردهام) يک معني: من همينطوري پير نشدم و يک معني: من تجربه دارم.
جالب اين جاست که
در کتابهاي قديم کنايه جزو استهزا و ريشخند به حساب ميآمده. اين ريشخند همان است
که در زبانهاي اروپايي «ايروني» ميگويند، يعني طعنه، طنز، دوپهلو سخن گفتن.
ناهمخواني يا تفاوت ميانِ واقعيت – يعني آن چه که هست – و ظاهر هر چيز – يعني آنچه
به نظر ميآيد.
ارسطو ريشخند را
پنهان کردن مفهوم دروني واقعيت تعريف ميکند. سيسرون خطيب رومي ميگويد: ريشخند
يعني گفتن چيزي و ارادهي معني ديگري. ريشخند روشي است که براي دستيابي به مفهومي
از طريق کتمان يا اشارهي غير مستقيم به آن، به کار ميرود.
اگرچه طنز در
ظاهر فرحانگيز است، اما در واقع انسان را به تفکر ميآورد. طنز وسيلهاي است که
بديها را به شکل اغراقآميزي بزرگ جلوه ميدهد، نوعی انتقاد به نحوی دلپذير است.
انسان را متوجهي معايبي ميکند که بايد در صدد اصلاح آنها برآمد. در ادبيات فارسی
طنز فراوان است. موش و گربهي زاکاني، حکايتهاي ملا نصرالدين از اين قبيل هستند.
در انتهاي اين
سخن اشارهاي هم به جناس ميشود، اگرچه جناس در صنعت بديع به کار میرود.
علم بديع يا
بلاغت يا علوم بياني، به شيوايي سخن و سخنداني ميپردازد. در فن بديع از آرايشهاي
کلام، يعني کوششهايي که شاعران يا نويسندگان
براي زيباتر کردن کلام خود به کار ميبرند، بحث ميشود. به همهي چيزهايي
که براي آرايش سخن به کار ميرود، صنايع بديع ميگويند که البته به دو دستهي
صنايع لفظي و صنايع معنوي تقسيم ميشوند که وارد آن بحث نمیشويم.
اما جناس يا
تجنيس در صنعت بديع هم به کار ميرود.
جناس در لغت به
معني همجنس بودن است و در صنايع بديع به معنيِ آوردن کلماتي که در ظاهر يکي هستند،
اما معنيهاي مختلف دارند. جناس دو رکن دارد و آن، هم همان دو کلمهي شبيه به هم
است. البته جناس هم انواع مختلفي دارد که باز هم وارد اين بحث نميشوم. اما اشاره
ميکنم که اين طريقه، به واقع در شعر فارسی يک صنعت مشکل در شعرپردازي و در عين
حال بسيار لطيف است.
Subscribe to:
Posts (Atom)